امتحان سخت

0

شبی که حاج احمد می‌خواست به سیستان و بلوچستان برود، به مهناز خانم سپرد بچه‌ها را برای شام دعوت کند.

غروب بساط جوجه کباب را روی پشت‌بام راه انداخت و خودش شام خداحافظی را آماده کرد.

مهناز خانم بارها و بارها حاج احمد را برای مأموریت‌ها و سفرهایش بدرقه کرده بود و فکر می‌کرد این بار هم به‌زودی برمی‌گردد اما وقتی نزدیک تاسوعا و وعده برگشتنش رسید و خبری از او نبود، دلش شور افتاد.

بالاخره حاجی زنگ زد و گفت نمی‌تواند برای تاسوعا برگردد.

مهناز خانم نذر داشت با شیرکاکائو از دسته عزاداری حسینیه ولایت پذیرایی کند.

حاجی از مهناز خانم و بچه‌ها خواست گوسفندی هم جلو دسته قربانی کنند.

هشتم محرم مهناز خانم پیش از غروب آفتاب، اسپند روی آتش گذاشت، وسایل نذری شیرکاکائو را آماده کرد و گوسفندی را به درخت گوشه حیاط بستند تا هر وقت دسته هیئت حاج محمدرضا از کوچه گذشت، آن را سر ببرند.

اما از ظهر آن روز از حاج احمد خبری نبود و مهناز خانم هرچه زنگ می‌زد، جواب نمی‌داد.

دلش شور افتاده بود.

دخترها هم هر کدام که می‌آمدند، با آنکه خودشان هم از نگرانی رنگ به رو نداشتند، با دیدن بی‌تابی مادر دلداری‌اش می‌دادند که خط‌های مخابرات خراب است، آنجا تلفن همراه آنتن نمی‌دهد و…

صدای مداحی دسته هیئت حاج محمدرضا بلند شده بود که تلفن زنگ زد.

زن‌عموی بچه‌ها که آنجا بود گوشی را برداشت:

«هواپیمای حاج احمد در عملیات شناسایی هوایی دچار سانحه شده و ایشان…»
ـ مهناز جان، هول نکنی‌ها! می‌گویند حاجی زمین خورده ولی…»
مهناز خانم باز هم نمی‌خواست باور کند برای حاج احمد اتفاقی افتاده، اما لحظه‌ای بعد که حسین و محسن پریشان به خانه آمدند، چشم‌های گریانشان آخرین نخ امید مهناز خانم را هم برید:
ـ مامان، بابا شهید شده….

ارسال نظر