حق رفاقت

0

 

قبل از انقلاب بود که با هم در یک هنرستان عصرها از ساعت ۳ بعدازظهر تا ۹ شب، درس می‌خواندیم. آن موقع‌ها یک فرهنگ خاصی بود بین دانش‌آموزان جنوب شهر؛ که اگر در مدرسه درگیری و یا بحثی پیش می‌آمد، با هم قرار می‌گذاشتند که بعد از مدرسه در فضای بیرون با هم دعوا و به اصطلاح تسویه حساب کنند!

یک روز حاج احمد آمد و به من گفت: «امشب قراره جلوی هنرستان بایستند و با من درگیر شوند.» من هم که تازه با احمد رفیق شده بودم و قصد داشتم حق رفاقت را ادا کنم؛ اصلاً به این فکر نکردم که قرار است چه اتفاقی بیافتد!

از مدرسه که بیرون آمدیم؛ دیدیم اوضاع خیلی خراب‌تر از آن چیزی است که تصور می‌کردیم. سی، چهل نفر از بچه محل‌ها جمع شده بودند در مقابل ما دو نفر!

درگیری شدیدی اتفاق افتاد و حسابی کتک خوردیم! اما حسن این قضیه ایجاد دوستی و رفاقت عمیق‌تری بین ما شد. در نهایت این رفاقت تبدیل به رابطه‌ی خانوادگی شد و بعد از آن هم جریان ازدواج من با خواهر ایشان پیش آمد.

 نقل از زبان محمدعلی پسندیده

 

ارسال نظر