رفاقت‌های پدرانه

0

مهناز خانم می‌گوید:

«داود خیلی دوست داشت به جبهه برود.

حاج احمد او و تعدادی از بچه‌های محل را با خود به جبهه برد.

داود پسر بامحبت و بخشنده‌ای بود و با آن سن کمش همیشه مقداری از پس‌اندازش را صرف کارهای خیر می‌کرد.

او عاشق امام حسین(ع) بود.

وقتی پسرم تازه به دنیا آمده بود داود از جبهه زنگ زد و گفت اسم پسر حاجی را حسین بگذارید.»

حسین هم با حاجی دورانی داشته و پدر و پسرحسابی با هم بوده‌اند.

حسین آقا می‌گوید:

«من ۷ سالم بود که با پدر پرواز کردم.

در ۸ سالگی با هم به سد کرج رفتیم و آنجا آنقدر به من خوش گذشت که هنوز هم آن روز را از بهترین روزهای عمرم می‌دانم.

بابا در ۱۵ سالگی به من غواصی یاد داد و در ۱۷ سالگی هم پرواز را پیش او آموزش دیدم.»

حسین آقا مهارت‌های پرواز و خاطرات لذت‌بخشش را نتیجه این گشت و‌گذارهای ۲ نفره می‌داند.

اما رفتارش با اعضای خانواده نشان می‌دهد او صبوری کردن را هم خوب از پدر آموخته و خواهرها برای تحمل این داغ بزرگ به او تکیه می‌کنند.

از مهربانی‌های سردار، آقا محسن هم که فرزند ته تغاری خانواده است، بی‌نصیب نبوده و از وقتی خردسال بوده همراه پدر به هیئت، مسجد، مسافرت و محل کارش رفته است.

آقا محسن می‌گوید:

«پدرم به من هم پرواز را آموزش داد.

او عاشق پرواز بود.

پدر پیش از پیروزی انقلاب درچتربازی و پرواز با پاراگلایدر به استادی رسید و از سال ۶۳ به‌عنوان مربی این فنون در هوابرد سپاه خدمت می‌کرد.

او عضو تیم‌ملی چتربازی کشور بود و برای شرکت در مسابقات چتربازی ارتش‌های جهان به ایتالیا اعزام شد.

حاجی در سقوط آزاد و پرواز با هواپیمای فوق سبک هم به استادی رسیده بود.»

ارسال نظر