محبت و انفاق های شهید

0

بچه‌ها تا وارد مسجد می‌شدند و چشمشان به حاج احمد می‌افتاد، گل از گلشان می‌شکفت.

نماز که تمام می‌شد، هرکدام که سلام می‌دادند دنبال فرمانده می‌گشتند:

«حاج آقا رفت؟‌» فرمانده وسط صحن مسجد نشسته بود و بچه‌ها از سر و کولش بالا می‌رفتند:

«احمدآقا ما را هم می‌برید با هواپیمای جایروپلن شما پرواز کنیم؟… حاج آقا فیلم پروازهایتان را نشان می‌دهید؟…»

و سردار با حوصله سر تکان می‌داد:

«بله… بچه‌های خوب و نمازخوانی مثل شما را چرا نبرم؟ حتماً می‌برم.»

لپ‌تاپش کنارش بود و فیلم‌های جالبی را که توی آن داشت، یکی یکی به بچه‌ها نشان می‌داد:

«این را ببینید. اینجا…»

پسربچه‌های کوچک‌تر مدتی که فرمانده در مأموریت بود، کلی کشتی و کاراته و ژیمناستیک یاد گرفته بودند و می‌خواستند هنرهایشان را به او نشان دهند:

«حاج آقا ببینید من چقدر می‌پرم… من از رضا بهتر می‌پرم…»

حاجی هم با ذوق و شوق جست‌و‌خیز آنها را تماشا می‌کرد:

«آفرین، آفرین… خیلی خوب بود…»

ساعتی از ظهر گذشته بود.

بچه‌ها نه از فرمانده دل می‌کندند و نه دیگر تاب گرسنگی و دل ضعفه را داشتند.

حاجی نگاهی به ساعتش کرد و در حالی که لپ‌تاپش را می‌بست گفت:

«کی گرسنه است؟‌» دست بچه‌ها یکی یکی بالا رفت: «من… من…»

ـ خیلی خوب، همه شما ناهار مهمان من. برویم ساندویچ بخوریم…

صدای هورای بچه‌ها تا چند کوچه آنسوتر از مسجد چهارده معصوم(ع) شنیده می‌شد…

ارسال نظر