مصاحبه با فرزندان شهید

0

نکته‌ای که درباره شهید احمد مایلی نظرم را جلب کرد متفاوت بودن اخبار شهادت او بود؛ یکی سقوط هواپیما حین بازگشت از ماموریت شناسایی و دیگری سانحه ناشی از نقص هواپیما حین آموزش پرواز با هواپیمای سبک. کدام یک از این دو خبر صحیح است؟

فرزند شهید: پدرم هنگام بازگشت از ماموریت شناسایی به همراه کمک خلبان به شهادت رسیدند.

 شاید درباره دورانی که پدر به جبهه می‌رفتند اطلاعاتی داشته باشید؛ اگر مطلبی می‌دانید یا از دیگران درباره پدرتان شنیده‌اید برایمان بگویید.

فرزند شهید: پدر ابتدا به جبهه‌های غرب رفت؛ جبهه اسلام آباد. حدود یک سال هم دهلران بود. بعد به شلمچه می‌رود. البته مدتی را هم که در جبهه نبود، در تهران به آموزش نیروها می پرداخت؛ یعنی عمده فعالیت‌هایش در زمینه آموزش نیرو بود، اما در سال‌های پایانی جنگ بیشتر به منطقه می‌رفت؛ مثلا در جریان عملیات مرصاد و عملیات‌های والفجر تمام مدت در جبهه بود. البته در ابتدا مطلبی را بگویم و صحبتم را  اینگونه اصلاح و تکمیل کنم که وقتی جنگ در ۳۱ شهریور ماه سال ۵۹ شروع شد، فردای آن روز به جبهه می‌رود؛ یعنی ماه اول جنگ، در خرمشهر می‌جنگید. وقتی هم به تهران برگشت دوباره شروع به آموزش نیروها کرد.

 از آن دوران چیزی بخاطر دارید؛ یعنی مطلبی که اقوام دوستان پدرتان تعریف کرده باشند و در ذهن شما باشد. مثلا آزادسازی خرمشهر یا موفقیت در یک عملیات یا امثال آن؟

فرزند شهید: یک مغازه قنادی در همین کوچه روبه‌رو بود. وقتی خرمشهر آزاد شد، پدرم همه بستنی‌هایش را خرید و بین مردم قسمت کرد

 پدرتان به عنوان چترباز به جبهه رفت؟

فرزند شهید: خیر، تا سال ۶۵ به عنوان نیروی بسیجی به جبهه رفتند؛ چون بعد از انقلاب مدت ۲ الی ۳ سال آموزش چتربازی به طور کامل متوقف شد و سال ۶۵ این آموزش‌ها دوباره از سرگرفته شدند. البته پدرم بعد از سال ۶۵ جذب سپاه شدند.

 تحصیلاتشان چه بود؟

فرزند شهید: پدرم دیپلم فنی داشتند و در مدت اشتغال در سپاه تا مقطع لیسانس در رشته مدیریت دفاعی دانشگاه امام حسین ادامه تحصیل دادند. از سال ۸۳٫ رشته اصلی ایشان چتربازی نظامی و بار ریزی سنگین بود. بعد از آن در سال ۷۳ پاراگلایدر و کایت موتوردار و از سال ۸۳خلبانی هواپیما را شروع کردند. بعدها در تمام این رشته ها مربی شدند.

 مسئولیت پدرتان در مناطق مرزی چه بود؟ چون یک وجه مسئولیت‌شان آموزشی است و بخشی هم امنیتی.

فرزند شهید: پدرم فرمانده یگان هوایی قرارگاه قدس نیروی زمینی سپاه بودند و مسئول امنیت استان سیستان و بلوچستان هم قرارگاه قدس است. قبل از این سمت به مدت هفت سال فرمانده گردان هوایی یگان ویژه صابرین بودند. سه سال پیش فرمانده یگان هوایی قرارگاه قدس شدند و در این قرارگاه مستقر بودند.

 چقدر پدر برایتان وقت می‌گذاشت؟ آیا با وجود مسئولیت سنگینی که داشتند ماه‌ها یا روزهای خاصی بود که به تهران بیایند؟

فرزند شهید: مسئولیت‌هایشان کمتر این اجازه را به ایشان می‌داد. ما هم موقعیت‌شان را درک می‌کردیم. در ۵سال گذشته تنها یک بار عید نوروز را در تهران بودند. در ماه‌های محرم و صفر هم دائم زاهدان بودند؛ چون منطقه از نظر امنیتی خطرناک و ناامن می‌شد. احتمال بمب‌گذاری و فعالیت‌های این چنینی در آنجا بسیار زیاد بود؛ چون گروهک‌های تروریستی در منطقه بسیارند و در مراسم عزاداری شیعه‌ها اخلال ایجاد می‌کنند و حتما و باید در آنجا می‌ماند.

 قبل از شهادت حالت دل کندن و بریدن از علاقه‌هایش را در او می‌دیدید؟

فرزند شهید: چند سالی بود که پدر این حال را داشت؛ خصوصا طی دو، سه سال گذشته؛ چون پدرم چند سال پیش باید بازنشسته می‌شد. خدا را شکر، مشکل مالی هم نداشت، اما اصلا دنبال بازنشستگی نبود. همیشه دوست داشت در محل کارش باشد و وقتی هم می‌گفتیم پیش ما بمان، چرا بازنشسته نمی‌شوی؟ می‌گفت: چرا وقتی سالم هستم، در خانه بنشینم و کاری نکنم؟!

پدرم سال ۸۱ در دیزین حین پرواز دچار سانحه شد. قرار بود او را رده‌بندی کنند؛ یعنی هم رده جانبازی به او بدهند و هم درجه‌اش را بگیرد و تا زمان بازنشستگی‌اش سرکار نرود. پدرم نه جانبازی را قبول کرد و نه بازنشستگی را؛ دنبال هیچ کدام هم نرفت. سی سال سابقه کاریشان ۵ فروردین ۹۵ پر شده بود.

 با شما درباره برادرش حرف می‌زد؟

دختر شهید: عمویم را در قطعه ۵۳ بهشت زهرا به خاک سپردند. یادم هست بچه که بودیم، همیشه وقتی سر مزار عمویم می‌رفتیم، پدرم می|‌گفت عمویتان بزرگترین سعادت نصیبش شده است. با حسرت زیادی این حرف را می زد. شاید خالی از لطف نباشد اگر بدانید قرار بود اسم برادرم را میثم بگذارند. وقتی عمویم تماس می‌گیرند، می‌گویند نامش را حسین بگذارید؛ یعنی عمویم نام برادرم را حسین گذاشتند.

در دوران کودکی پدرم درباره برادر شهیدش و درباره شهادت و مسائل معنوی با ما صحبت می‌کردند و با این فضاها مانوسمان می‌کردند، اما کنار آن فضای شادی هم برایمان ایجاد می‌کرد. شام می‌رفتیم بیرون و بعد هم به زیارت مرقد امام می‌رفتیم. خیلی با آن فضا مانوس بودیم؛ گلاب می‌خریدند و با هم به بهشت زهرا می‌رفتیم. مزار برادرشان و شهدای گمنام را با گلاب می‌شستیم و شمع روشن می‌کردیم. یادم هست وقتی خانه بود محال بود وارد شویم و جلوی پایمان بلند نشود. وقتی بچه بودم و پدر از جبهه برمی‌گشت، ما را بغل می‌کرد و می‌بوسید. بعدها هم هر وقت از ماموریت می‌آمد، قبلش زنگ می‌زد و می‌گفت بچه‌ها را بیاور تا ببینمشان. اغلب اوقات وقتی رسیده بودند و می‌آمدیم، جلوی آسانسور منتظرمان ایستاده بود.

این روزها وقتی کسی نام پدرتان را می‌برد او با چه تصویری در ذهنتان تداعی می‌شود؟

فرزند شهید: با لباس پرواز تصورش می کنم. چون همیشه لباس پرواز یا لباس نظامی می پوشید. تنها باری که پدرم بدون لباس پرواز به محل کارش رفته بود، روز شهادتش بود. با پیراهن مشکی سرکار رفته بود. وقتی همکارانش از او می پرسند حاجی چرا لباس پرواز نپوشیده اید؟! میگوید چون امشب شب تاسوعاست. با لباس مشکی آمده ام که کارها را سریع تر انجام بدهیم و برویم هیئت برای عزاداری.

 خط قرمز شهید مایلی به لحاظ مسائل اعتقادی چه بود؟

فرزند شهید: روی ولایت‌مداری تاکید می‌کرد و بسیار حساس بود. همیشه و خصوصا پس از فتنه سال ۸۸خط قرمزشان حضرت آقا بود. اصلا نمی‌توانستند ناراحتی آقا را ببینند؛ طاقتش را نداشتند.

 درباره جنگی که در سوریه اتفاق افتاده نظرشان چه بود؟ سوریه هم می‌رفتند؟

فرزند شهید: پدرم چند باری به سوریه رفته بود. دوستانش هم همین‌طور. شهید روح‌الله عمادی هم که یکی از دوستان صمیمی پدرم بود، دقیقا شب تاسوعای سال گذشته در سوریه شهید شد. شهید قاسم غریب که از شاگردان پدرم و از بچه‌های گردان هوایی بود در سوریه شهید شد. او چترباز و از اهالی مازندران بود. اتفاقا پدرم خانه‌ای روستایی در مازندران اجاره کرده بود، درست نزدیکی محل خانه شهید عمادی و با خانواده ایشان رفت و آمد می‌کردیم. چندین بار همانجا با ایشان پرواز کردم.

 پرواز را چه سالی از پدر یاد گرفتید؟

فرزند شهید: سال ۸۳گواهینامه پروازم را گرفتم؛ ۱۸سالم بود. البته از حدود هشت سالگی همیشه برای پرواز مرا با خودش می برد. اولین بار هفت ساله بودم که با پدرم پرواز کردم. الان هم بصورت شخصی پرواز می‌کنم و عضو ارگانی نیستم.

 خودتان به این رشته علاقه داشتید یا پدر این علقه را در شما ایجاد کرد؟

فرزند شهید: من به پرواز بسیار علاقه داشتم، اما پدرم زیاد مایل نبود در این رشته فعالیت کنم؛ می ‌فت خطرناک است. آنقدر اصرار می‌کردم که مرا با خود برای پرواز می‌برد. خیلی از بچه‌های محل را پدرم برای پرواز می‌برد و آموزششان می‌داد. شهید چاردولی، شهید روح‌الله عمادی(مدافع حرم)، شهید قاسم غریب(مدافع حرم)، شهید احمد عادلی، شهید جواد شاعری، شهید محمد ناظری فرمانده یکی از گردان های یگان صابرین، شهید سردار جعفر خان که سال ۸۹ در درگیری با گروهک تروریستی پژآک در سردشت شهید شدند از شاگردان پدرم بودند.

 آیا آموزش‌های چتربازی منحصر به تهران می‌شد؟

فرزند شهید: چیزی که به یاد دارم این است که در همه استان‌ها آموزش داشتند؛ شیراز، اصفهان، تبریز، شمال و جنوب کشور، زاهدان، مشهد و…؛ چون همه استان‌ها یک لشکر خاصی دارند، بنابراین همه استان‌ها برای آموزش رفته بودند. پدرم در رشته بارریزی سنگین هم مربی بودند. پیش از آن در ارتش این رشته وجود داشت و اجرا می‌شد، اما در سپاه برای اولین بار پدرم این کار را انجام دادند. به این صورت که وسائلی مثل نفربر را از هواپیمای ۳۳۰ به صورت بارریزی پرتاب کردند. ماشین تویوتا هم بارریزی کرده بودند.

این کار به گونه‌ای است که ابتدا زیرسازی می‌شود، یعنی چند چتر بزرگی که به ماشین یا هر وسیله دیگر، فرقی نمی‌کند، باز می‌شود و آرام روی زمین قرار می‌گیرد؛ حتی تانک نفربر هم انداخته بودند. علاوه بر این به این وسیله به نیروهایی که در محاصره هستند غذا، اسلحه و مهمات می‌رسانند.

ناگفته نماند که پدرم سال ۷۳ در اولین مسابقات سراسری نیروهای مسلح که بعد از انقلاب برگزار شد، نفر اول شدند و دو سال بعد؛ یعنی در سال ۷۵ عضو تیمی بودند که برای شرکت در مسابقات ارتش های جهان به ایتالیا اعزام شدند.

البته در کنار تمام مشغله‌هایی که داشتند، همیشه هفته دفاع مقدس در بوستان ولایت پرواز می کرد و همیشه با پرچم یا حسین فرود می آمد؛ دور گنبد امام زاده حسن چرخ می زدند و شکلات پخش می کردند. علاقه داشت در مراسم مذهبی پرواز کند تا مردم خوشحال شوند.

مثلا در مراسم سیزده آبان پرواز می کردند و همراه تراکت های تبلیغاتی درباره این روز از بالا شکلات روی مدرسه می ریختند و بچه ها را خوشحال می کردند. به شرکت در این دست مراسم بسیار علاقه داشت. در مراسم ۲۲بهمن که در میدان آزادی برگزار می شد و چتربازها در میدان فرود می آمدند او با بزرگترین پرچم ایران در میدان فرود می آمدند؛ با پرچم ۱۳۰متری.

 وقتی خبر شهادت پدر را شنیدید کجا بودید؟

فرزند شهید: خانه بودم. عمویم تماس گرفتند و گفتند با برادرم محسن به فروشگاه برویم. گفتم اگر ضروری است، بیاییم؛ چون مراسم داشتیم. ساعت حدود ۷یا ۷:۱۰دقیقه بود. طبقه بالای فروشگاه یک اتاق جلسات هست که در آنجا شرکای پدرم و عموها دور هم جمع شده بودند. آنجا بود که به ما گفتند موضوع از چه قرار است. فردای آن روز من و محسن و عموها و چند نفر از دوستان پدر رفتیم فرودگاه مهرآباد. پدر را از زاهدان آورده بودند. چند دقیقه ای پدرم را در حسینیه مدافعان حرم همانجا نگه داشتند و پس از آن به سمت معراج شهدای بهشت زهرا حرکت کردیم. بدن پدر را  سر مزار عمویم هم بردند. ظهر عاشورا ساعت ۳بعدازظهر پدر را آوردند خانه. خداحافظی کردیم. در مسجد محل شام غریبان گرفتیم و صبح فردا مراسم خاکسپاری ایشان بود.

سردار مارانی  می‌گفت: اصلا فکر نکنید که حاج احمد متعلق به شما و تهران بود؛ حاج احمد متعلق به سیستان و بلوچستان بود. حاج احمد برای ما بود، برای تهران نبود. فرمانده قرارگاه می گفت حاج احمد چشم ما در منطقه بود. جایی که نمی توانستیم برویم یا جایی که برای اولین بار می خواستیم به شناسایی اش برویم، ابتدا حاج احمد از راه هوایی به آنجا می رفت و شناسایی می کرد؛ حاج احمد در جایی که ما نابینا بودیم مثل عصای ما بود. جایی که آلوده بود و گروهک ها حضور داشتند حاج احمد از راه هوایی می رفت شناسایی می کرد و بعد ما از راه زمینی به محل می رفتیم.

پدرم در پی وحدت سنی و شیعه بود. خیلی از مسائل را درباره پدرمان از صحبت های سنی های منطقه شنیدیم و هیچ خبری از کارها و فعالیت های پدرم در این زمینه نداشتیم. می گفتند اخلاق حاج احمد طوری بود که به سمتش جذب می شدیم. عجیب آنجاست که آنها ذهنیت خوبی نسبت به نظام ندارند. خیلی ها می گفتند ما به واسطه ایشان به نظام دلبستگی پیدا کردیم؛ چون سپاه آنجا کارهای زیادی برای مردم انجام داده است. استان محرومی است. بیمارستان صحرایی برایشان ساخته شده و پزشکانی هم به منطقه فرستاده اند. در آن دو، سه روزی که آنجا بودیم لطف زیادی به ما داشتند؛ در حالی که اغلب سنی مذهب بودند. تعجب می کردیم که چطور پدرم را می‌شناختند و با هم رفت و آمد داشتند.

در سفر به زاهدان متوجه شدیم که در ایام بعثت پیامبر اهل سنت همایشی صدهزار نفری برگزار کرده بودند و زمانی را مشخص کرده بودند تا علمای شیعه سخنرانی کنند. پدر من آیت الله احدی را که یکی از بزرگترین اساتید درس اخلاق هستند و رابطه بسیار نزدیکی با پدر داشتند، به آنجا برد و آقای احدی در آن همایش صحبت کردند.

نکته دیگری که آیت الله احدی در مراسم پدرم گفتند و ما از آن بی خبر بودیم این بود که چندین بار به او گفته بودند مرا پیش آیت الله حسن زاده آملی ببر. فرصتی دست داد و او را پیش آیت الله حسن زاده آملی بردم. اولین سوالی که حاج احمد از آیت الله پرسید این بود که آیا من شهید می شوم؟ ایشان هم اصلا سرش را بلند نمی کند، اما آن روز با تبسمی حاج احمد را نگاه کرد. آقای احدی گفتند که همانجا سند شهادتشان امضا شد.

ارسال نظر