مصاحبه با همسر شهید

0

گروه حماسه  و مقاومت خبرگزاری فارس، سمانه قاسمی: زودتر از موعد به منزل شهید می رسم و این موضوع فرصتی مغتنم را برایم مهیا می‌کند تا سری به مزار شهید بزنم و زیارتی کنم. حرم امامزاده حسن علیه السلام خلوت است. دسته‌ای کبوتر و قمری میان حیاط می‌نشینند. با عبور زائری دوباره پرواز می‌کنند و دور گنبد چرخ می‌زنند. از همان ورودی امامزاده مزار شهید پیداست؛ پوشیده در گل‌های پرپر شده. اولین بار است بر مزار شهیدی حاضر می‌شوم که تازه به خاک سپرده شده. نگاهش را حس می‌کنم. آرامشی عجیب فضای اطراف را در بر گرفته.

عقربه‌ها ساعت۴ را نشان می دهند. به سمت خانه شهید به راه می‌افتم. به محض ورود با خوشروئی مرا در جمع گرم و صمیمانه‌شان می پذیرند

خانم رسول زاده (همسر شهید احمد مایلی) می‌خواهم کمی به عقب برگردیم و از روزهای اول آشنایی با همسرتان سوال‌هایی بپرسم. چطور با هم آشنا شدید؟ اولین بار کجا یکدیگر را دیدید؟

همسر شهید: سال ۶۰ که با هم ازدواج کردیم، من ۱۸ ساله و احمد ۲۴ ساله بود. پدران ما نسبت فامیلی داشتند و اهل شهرستان سراب، روستای زرین قبا بودند. اولین بار او را در خانه پدرم دیدم؛ در مراسم خواستگاری که خانواده هر دو طرف حضور دارند. آن روز همراه با مادر و خواهر و چند نفر از اقوام به خانه‌مان آمدند. آنجا بود که همدیگر را دیدیم. احمد آن موقع چترباز بود و هنوز خلبان نشده بود. بعد از مراسمات رسمی و عقد به مشهد رفتیم و زندگی‌مان را آغاز کردیم.

 چرا به خواستگاری او جواب مثبت دادید؟ زمانی که با هم صحبت کردید چه خواسته‌هایی از یکدیگر داشتید؟

همسر شهید: می‌خواستم ساده زندگی کنم. همسری می‌خواستم که نمازش ترک نشود و اخلاق خوبی داشته باشد و او همه این ویژگی‌ها را داشت. هرچه گفتم ایشان پذیرفت و هر شرایطی او مطرح کرد، من پذیرفتم.

اولین خانه ای که در آن ساکن شدید به یاد دارید؟

همسر شهید: منزل مادر شوهرم ساکن شدیم. یک سال با آنها زندگی کردم و بعدها که برادرشوهرم ازدواج کرد از آنها جدا شدیم. ۳، ۴ سال هم در خانه شهید بهروز صبوری زندگی کردیم که خانواده‌اش الان تنها یک کوچه با ما فاصله دارند. سال ۶۳دختر بزرگم در همین خانه بدنیا آمد.

احمد و شهید صبوری با هم دوست بودند و زمانی که در منزلشان ساکن شدیم مفقود الاثر بود و خبری از زنده بودن یا اسارتش نیاورده بودند. حدود ۳۰ سال بعد پیکرش را آوردند و حالا مزارشان در حیاط امام زاده حسن(ع) کنار هم است. خلاصه پس از این مدت باز برگشتیم در خانه پدر شوهرم با این تفاوت که خودشان از آن خانه رفته بودند.

. بلافاصله پس از ازدواج رفتند جبهه؟

همسر شهید: خیر، حدود یک سال بعد بعد رفت. البته به صورت بسیجی ساده وارد جبهه شدند و بعدها یعنی سال ۶۵وارد سپاه شد.

زمان تولد بچه‌ها شهید مایلی کنار شما بودند؟

همسر شهید: نه، زمان تولد بچه‌ها کنارمان نبودند، اما بعد از آن بیشتر به ما سرمی‌زدند؛ یعنی تا چهار، پنج سال این‌طور بود. بعد ازآن وضعیت کمی بهتر شد. بیشتر او را می‌دیدم.

از دورانی که ایشان به جبهه می‌رفتند خاطره‌ای دارید؟

همسر شهید: در چند عملیات اتفاق افتاده بود که عراقی‌ها محاصره‌شان کرده بودند، ولی آنها نذر کرده بودند اگر از این محاصره نجات پیدا کنند، به زیارت امام رضا بروند که این اتفاق افتاد. به محض بازگشت همگی با هم به مشهد رفتیم و وقتی برگشتیم دوباره به جبهه رفتند.

قبل از اینکه به زاهدان بروند حال و هوایشان چطور بود؟ منظورم روزها و ماه‌های قبل از شهادتشان است.

همسر شهید: احمد بیشتر دوست داشت به زاهدان برود و اکثر اوقات آنجا بود. حدود یک هفته، شاید هم کمتر پیش ما می‌ماند و دوباره می‌رفت. وقتی می‌گفتم بیشتر بمان، می‌گفت ما باید آنجا باشیم، اگر نرویم شما نمی‌توانید اینجا در شهر راحت زندگی کنید.

وقتی خبر شهادتشان را به شما رساندند، کجا بودید؟ چه کسی شما را باخبر کرد؟

همسر شهید: منزل بودم. زنگ زدند. همسر برادر احمدآقا آمد خانه‌مان. دلم شور می‌زد. بچه‌ها هم همگی آمده بودند. اول گفتند زخمی شده، اما بعد خبر دادند که به شهادت رسیده است.

روز قبل از حادثه با شما تماس نگرفت؟ حرفی نزد که معنی خداحافظی بدهد؟

همسر شهید: دو سه روز قبلش تماس گرفت. گفت شاید چند روزی نتوانم با شما تماس بگیرم. بچه‌ها دارند دو گروه می‌شوند؛ یک گروه می‌روند سمت سراوان و گروهی سمت ایرانشهر. گفتم شما جزء کدام گروه هستید؟ گفت می‌روم ایرانشهر. اینجا آنتن ندارم. خودم تماس می‌گیرم. روز قبل از حادثه هم تماس گرفت. گفتم بچه‌ها می‌گویند دسته عزاداری می‌خواهد بیاید جلوی خانه. گفت بگو بیایند، گوسفندی هم بخرید. گفت دوباره تماس می‌گیرم، اما خبری نشد. هرچه تلفن زدم جواب نداد. تا اینکه روز بعد خبر شهادتش را آوردند. این خبر را دقیقا همان شبی آوردند که قرار بود دسته عزاداری بیاید جلوی خانه.

 منش، رفتار و حالاتشان چطور بود که از قبل شما انتظار شهادتشان را داشتید و برایتان دور از ذهن نبود؟

همسر شهید: چند وقتی بود توی خودش بود و در خانه آرام و قرار نداشت. وقتی می‌آمد خانه دائم به او می‌گفتم چند روزی پیش من و بچه‌ها بمان. می‌گفت می‌خواهم برگردم؛ بچه‌ها آنجا به من نیاز دارند. کارمان ناتمام می‌ماند. هدفش فقط این بود که به زاهدان برود. لحظه‌ای از مسئولیتش غافل نمی شد.

 شهید مایلی ماه‌های محرم و صفر کجا می‌رفتند؟ چه می‌کردند؟

همسر شهید: این اواخر ماه‌های محرم و صفر را هم در زاهدان می‌ماند.

چرا این محله را برای زندگی انتخاب کرده بود؟

همسر شهید: همیشه می‌گفت هرچه داریم از این آقا (امامزاده حسن(ع)) داریم. خیلی محله‌مان را دوست داشت. همین‌جا هم متولد شده بود و جز اینجا هیچ جای دیگری را برای زندگی قبول نمی‌کردند..

رفتارشان در خانه با شما چطور بود؟

همسر شهید: رفتار بسیار خوبی با ما داشت. هر چه بگویم کم گفته‌ام. یک ساعت قبل از اذان برای خواندن نماز شب از خواب بیدار می‌شد و همیشه زیارت عاشورا می‌خواند. محال بود آن را ترک کند. صبح‌ها بعد از نماز، زیارت عاشورا را از حفظ می‌خواند. برای خواندن نماز یا مسجد می‌رفت یا به حرم امام‌زاده حسن علیه السلام. وقتی از ماموریت برمی‌گشت، قبل از اینکه سوار هواپیما بشود زنگ می‌زد به من و می‌گفت بچه‌ها را خبر کن و بگو نوه‌ها را بیاورند؛ می‌خواهم به محض رسیدن ببینمشان.

ارسال نظر