مهربانی‌های فرمانده

0

فرمانده گردان هوایی یگان صابرین، علاوه بر آنکه با دست و دلبازی و بلندنظری تجربه و مهارتش در رشته‌های پروازی را به نیروهای سپاه و نیروی زمینی آموزش داده و نخستین مربی و استاد خلبان کشور بوده، لذت پرواز را به بسیاری از بچه‌های محله هم چشانده است.

فرمانده، هواپیمای جایروپلن اختصاصی داشت که با هزینه شخصی‌اش خریده بود.

او گاهی تعدادی از دوستان حسین و محسن را هم جمع می‌کرد و با پرنده آهنی‌اش به آسمان می‌برد.

دختران سردار و کوچولوهایشان برای سردار خیلی عزیز بودند.

دختر کوچک حاج احمد در آپارتمان روبه‌روی خانه پدر زندگی می‌کرد و همانجایی که قاب عکس سردار را گذاشته‌اند، وعده‌گاهی بود که تا بابا دلش هوای زهرا و آیهام کوچولو را می‌کرد، می‌ایستاد و دختر و نوه‌اش را تماشا می‌کرد.

مریم فرزند بزرگ حاج احمد و مهناز خانم است.

او یادش می‌آید یک شب که بابا دیروقت و خسته و کوفته از مأموریت برگشت، مریم هنوز بیدار بود و غصه می‌خورد که نمی‌تواند کاردستی مدرسه‌اش را درست کند.

آن شب مریم با ناراحتی خوابید اما بابا تا صبح بیدار ماند و با چوب و مقوا برایش مزرعه‌ای سرسبز درست کرد که در میان کاردستی‌های منطقه رتبه اول را به دست آورد.

چند سال پیش که حاج احمد، مهناز خانم و بچه‌ها را به سفر کربلا برد، زهرا آیهام کوچولو را توی راه داشت و نتوانست همراهشان برود، ولی در همه طول سفر، روشا در آغوش بابابزرگ بود تا مریم عزیز بابایی با خیال آسوده زیارت و سیاحت کند.

وقتی هم برگشتند، پدر هزینه سفر زهرا را به او داد تا در تقسیم محبت پدرانه بی‌عدالتی نکرده باشد.

بچه‌های سردار وقتی یاد روزهایی می‌افتند که با بابایی وسطی و فوتبال بازی می‌کردند و با جیغ و داد و شادی‌هایشان خانه را روی سرشان می‌گذاشتند، دیگر صبوری و بی‌تابی نکردن خیلی برایشان سخت می‌شود.

حاجی در هر جمع و مهمانی ترجیح می‌داد وقتش را با کوچک‌ترها بگذراند و با مهربانی‌هایش دل آنها را به دست آورد.

ارسال نظر