وعده ای سخت و شیرین

0

قاب عکس‌های پدر روی ویترین کنار پنجره چیده شده.

روشا و آیهام کوچک همراه مادرانشان به منزل بابابزرگ آمده‌اند.

این کوچولوهای شیرین زبان که برای سردار خیلی عزیز بودند نمی‌دانند بابابزرگ مهربانشان را دیگر نخواهند دید.

دایی حسین و دایی محسن حسابی سربه سر روشا و آیهام می‌گذارند تا به عزیزکرده‌های بابا بد نگذرد.

مهناز خانم تعریف می‌کند که در روزهای شروع جنگ تحمیلی سرنوشت او و حاج احمد به هم گره خورده است:

«پیش از آنکه به خواستگاری‌ام بیاید، خیلی تعریف او را شنیده بودم.

همه او را جوانی فهمیده و باایمان می‌شناختند.

یکی از آشنایانمان واسطه وصلت ما شد.

حاج احمد در همان مراسم خواستگاری گفت که از مال دنیا چیزی ندارم و تا در کشور جنگ باشد، باید به مناطق جنگی بروم.

ولی من باز هم خواستگاری‌اش را قبول کردم.»

سنگینی غم رفتن سردار در لحن آرام و چهره نجیب مهناز خانم نشسته است.

او به پای این بله گفتن، مردانه ایستاده است:

«در سال‌های اول ازدواجمان، حاجی همیشه در جبهه بود و من در منزل پدرم یا کنار خانواده همسرم زندگی می‌کردم.

تنهایی و نگرانی برای سلامت حاج احمد در آن سن برایم خیلی سخت بود ولی من با همین شرایط او را قبول کرده بودم!»

سردار دومین شهید خانواده مایلی است و داود برادر کوچک‌تر حاج احمد، مدتی بعد از تولد حسین به شهادت رسیده.

پدر و مادر شهیدان مایلی سال‌ها پیش به رحمت خدا رفته‌اند.

ارسال نظر