بنیانگذار درمانگاه سید الشهداء

0

من و حاج احمد هر دو در محله امام زاده حسن به دنیا آمدیم و بزرگ شدیم. اوایل جنگ شب ها در مسجد محله جمع می شدیم و بعد از نماز مغرب و عشا با هم صحبت میکردیم . 

از همان زمان به علت کمبودی که در محل داشتیم به ذهنم رسید که درمانگاهی درست کنیم.

آن موقع در محله درمانگاهی وجود نداشت. فقط یک درمانگاه خصوصی کودکان در دوراهی قپان داشتی. در یکی از شب ها که بچه ها از جمله حاج احمد ، تازه از جبهه برگشته بودند ، برای نماز در مسجد چهارده معصوم که آن اوایل به آن مسجد نو می گفتیم ، جمع شده بودیم.

احمد به من گفت که : (( موقع عملی کردن طرحت هست.)) طرح این بود که درمانگاه بسازیم. من من بنیانگذار این مسئله شدم و بچه های محله از جمله دکتر اردشیر اقبال ، برادر شهید حاج احمد (داوود مایلی ) و خود حاج احمد به عنوان همه کاره شروع کردیم.

یکی از دوستان ، دو تا اتاق های منزلش را در اختیار ما گذاشت. یک میز از مسجد آوردیم و یک تخت جور کردیم و از یک پزشک عمومی انقلابی که آدم بسیار خوبی بود کمک گرفتیم. درست یک هفته بعد از آن صحبت و قول و قرار در مسجد ، اولین ویزیت درمانگاه کوچکمان انجام شد.

همه چیز از ویزیت گرفته تا تزریق ، دارو و … رایگان بود. احمد خیلی تاکید داشت که هیچ پولی از بیماران گرفته نشود. چون اکثر ساکنین محله از اقشار ضعیف و کم درآمد بودند.

احمد به خاطر وسیله نقلیه ای که داشت ، مسئولیت رساندن پزشکان و تهیه داروها را بر عهده گرفت. محرم سال ۶۲ یا ۶۳ بود که درمانگاه دچار بی پولی شدید و کمبود دارو و بنزین برای رساندن پزشکان شد.

به قدری که توی درمانگاه به جز تزریقات و پانسمان کار دیگری نمی توانستیم انجام دهیم.

شب تاسوعا رسید. حاج احمد برای حل این مشکل پیشنهاد داد که در روز تاسوعا و عاشورا از مردم پول جمع کنیم.

مردم آن زمان پول کمی را هم که داشتند، به جبهه ها کمک می کردند و عملا پولی باقی نمی ماند. به همین خاطر فکر نمی کردیم پیشنهاد خوبی باشد.

اما بر خلاف تصور ما به قدری پول جمع شد که باور نمی کردیم. گریه مان گرفته بود از این همه محبت مردم.

با آن پول توانستیم وسایل زیادی برای درمانگاه تهیه کنیمکه آن ها را هم حاج احمد با تخفیف زیادی می خرید. امروز درمانگاه سید الشهداء که حالا مکانش جا به جا شده و رو به روی صحن امام زاده حسن هست ، به قدری مجهز شده که انشالله در آینده شاهد تبدیل شدنش به بیمارستان خواهیم بود.

چند روز بعد از شهادت احمد ، گذرم به درمانگاه افتاد. ذرمانگاهی که حالا بزرگ و مجهز شده و بخش های زیادی مثل سونوگرافی ، زنان و زایمان و رادیولوژی دارد.

یاد روزهایی افتادم که با احمد و بقیه بچه ها در روز های سرد زمستان ، دستانمان را روی چراغ ولور گرم می کردیم و از همه توانمان برای پا گرفتن درمانگاه مایه می گذاشتیم.

حالا جای خالی احمد و بقیه بچه هایی که شهید شدند ، بغض به گلویم و اشک به چشمانم می آورد. همان هایی که از بنیانگذاران این امر خیر بودند و برایش از جان و مالشان هزینه کردند.

 

برگرفته از کتاب پرواز در تاسوعا

به نقل از زبان داود گرامی

ارسال نظر