تلویزیون ۱۴ اینچ

0

از همان جوانی عشق عجیبی به مستضعفین داشت. نگاهش نسبت به محیط اطراف با همه فرق می کرد… ساده از کنار موضوعات و مشکلات اطرافیان رد نمی شد.

اگر احساس میکرد کسی به چیزی نیاز دارد ، سریع در جهت رفع آن نیاز اقدام می کرد. بعد از انقلاب ، مدتی حاج احمد یک مغازه لوازم صوتی تصویری راه انداخته بود.

یک روز که برای دیدنش رفته بودم آنجا ، یک از اهالی محل ، یک تلویزیون ۱۴ اینچ آورد توی مغازه. گفت : (( اگه ممکن هست این را برای من بفروشید.))

احمد نگاهی به تلویزیون انداخت و گفت : (( این قیمت زیادی نداره ، برای چی میخوای بفروشی ؟)) آن مرد هم گفت که به پولش خیلی نیاز دارد.

احمد فکری کرد و گفت : (( بذارش روی میز ، سعی می کنم بفروشم برات …)) وقتی آن فرد از مغازه بیرون رفت گفت : (( اخه کسی این رو نمی خره که بنده خدا…)) گفتم ، (( خب چرا نگفتی فروش نمی ره ؟!)) گفت : (( اخه نیاز داره …))

چند روزی این تلویزیون روی میزش بود و آن بنده خدا هر وقت رد می شد، یک نگاهی می انداخت و می دید تلویزیون هنوز همونجاست.

رویش نمی شد بیاید پیگیر فروش تلویزیون شود. یک روز صبح که رفته بودم پیش حاجی ، دیدم تلویزیون نیست. اول فکر کردم تلویزیون را فروخته. اما بعد زیر میز کارش دیدمش.

گذاشته بود آنجا که دیده نشود. یک ساعتی که گذشت ، صاحب تلویزیون آمد و حاجی گفت : (( یک مشتری خوب پیدا کردک و تلویزیون شما را فروختم. )) قیمت آن تلویزیون شاید ۳-۴ هزار تومان هم نمیشد. حاجی ۱۲ هزار تومان به او داد! خیلی خوشحال شد و رفت.

 

برگرفته از کتاب پرواز در تاسوعا

نقل از زبان محمد علی پسندیده

ارسال نظر